در میان آثار لورکا،یرما از شهرت خاصی برخوردار است.یرما داستان زنی به همین نام را روایت میکند.زنی روستایی،با روحیات شاعرانه که شوق و آرزوی داشتن فرزند وجودش را میسوزاند.
لورکا در این نمایشنامه با استفاده از مهارتش در شعر به خوبی شخصیت یرمایی را میپروراند که در میان سنتهای جامعه روستاییش زندگی میکند،جامعه ای که مدام تردش میکند و هیچگاه پاسخی برای نیازهای او ندارد.
این روزها رضا گوران بازخوانی تازه ی خود را از یرما در تالار سایه مجموعه تئاتر شهر روی صحنه برده است.اجرای رضا گوران نوعی دیگر از نمادگرایی را در مقابل نمادگرایی خاص خود لورکا قرار میدهد و با افزودن سمبلها و شخصیت های تازه به اثر داستان را به شکل دیگری روایت میکند.
این بار یرما در قالب سه زن ظاهر میشود که هر یک بخشی از زنانگی او را روایت میکنندو همه فضاهای مربوط به دهکده و خانه در صحنه ای کاملا سفید با بازیگرانی سفید پوش خلاصه میشود.

در بازخوانی گوران شاعرانگی اثر جای خود را به نماد ونشانه ها میدهد و اشعار و لالایی هایی که ما را به تنهاییهای یرما پیوند میدهد حذف شده است.
گوران در نشستهای خبری هدفش از حذف تک گوییها و تقویت نکردن شعرگون بودن کار را رسیدن به تعادل در اثر ذکر میکند و معتقد است با نوع خاص اجرا به فضای ذهن یرما نزدیکتر شده است و از دید یرما به داستان نگاه کرده است.
اما در واقع هیچ کدام از تمهیدات گوران به ثمر نرسیده اند و او پس ازحذف قسمتهای مهمی از اثر نتوانسته چیز در خوری جایگزین آن کند.این بار ما به هیچ عنوان با آن روحیات لطیف وتنهاییهای یرما احساس نزدیکی نمیکنیم و نمیتوانیم انگیزه های او را برای عکس العملهایش درک کنیم.دیگر نمیتوانیم به یرمای پاکدامن حق بدهیم که بچه ای را بخواهد تا خون خشکیده اش را از رگهایش بیرون بکشد تا تبدیل به زهر هلاهل نشود.اینبار یرما در ذهن ما محق نیست هر کاری بکند تا به آرزویش برسد بلکه او تبدیل به یک زن عادی شده از قماش همان زنهای ده ، او هیچ چیزی در درون خود ندارد که اورا از دیگرانی جدا کند که تردش کرده اند.و این در حالیست که در اصل اثر، تمام این تفاوتها،تنهاییها و خواسته ها را از اعماق وجودمان حس کرده ایم .
در اجرای گوران توجه مخاطب قبل از هر چیز به نماد ها معطوف میشود و این را میتوان ضعف اثر دانست زیرا نمادها در درون اجرا به طوری گنجانده نشده اند که فقط به درک بهتر آن کمک کنند بلکه فقط عوامل مزاحمی هستند برای انحراف توجه مخاطب به فرعیات. وقتی به تماشای یرما می نشینیم احساس میکنیم همه ی فرازها و فرودهایی که ما را قبلا(در نمایشنامه ی لورکا)جذب کرده بود نابود یا حذف شده اند اما وقتی خوب دقت میکنیم متوجه میشویم این قسمتها در اجرا وجود دارند اما عناصر اضافی تمام حواس ما را از آنها گرفته است.
به نظر میرسد بزرگترین اشتباه کارگردان استفاده ی نا درست از نوآوری هایی است که اگر خوب به کار گرفته شده بود میتوانستند به مدد این نمایشنامه ی زیبا بیایند و اجرای متفاوتی از آن را به نمایش بگذارند.ای کاش نوآوری در طراحی صحنه و لباس در کلیت نمایش حل میشد تا به این گونه بر ضد خود آن عمل نمیکردند.
نا گفته نماندجدای از بازخوانی و کارگردانی نا موفق یرما بازیگران هم نقش مهمی در یکنواختی اجرا به عهده دارند.تا آنجایی که حتی اصول اولیه ی بازی را نادیده انگاشته اند و تماشاگر برای شنیدن صدایشان باید گوشهایش را تیز کند .جالب اینجاست که گویا جشنواره ی بیست وششم تا آنجا از نبود بازیگر خوب در تئاتر ایران در مضیقه بوده است که کسی را منتخب بهترین بازیگری میداند که حتی نمیتواند صدایش را به تماشاگر برساند.


